تبليغاتX
کافه نادری


 

وقتی در كره به مدرسه می رفتم خیلی فقیرانه زندگی می كردم، ولی تنها من اینطور نبودم، در آن اوقات تقریباً همه فقیر بودند. سی سال پیش درآمد سرانه مردم كره حدوداً 50 دلار در سال بود. اما حالا به مرز پنج هزار دلار می رسد. بنابراین شما می تواندی شرایط زندگی ما را در آن روزها حدس بزنید.

ما در محله «چانگ چانگ دونگ» در شهر سئول زندگی می كردیم، و مجبور بودم در حدود 2 ساعت تقریبا 10 كیلومتر راه را از منزل تا دانشگاه «یان سی» طی كنم، حتی یك پشیز در جیب نداشتم، اما امید هائی را در سر می پروراندم، هنوز نمی توانم افكاری را كه وقتی شبها دیرگاهان از كتابخانه خارج می شدم و یا هنگام پیمودن راه طولانی نگاهم به آسمان دوخته می شد و این افكار بر سرم سنگینی می كرد فراموش كنم. در آن موقع به نظرم می رسید كه دنیا از آن من است، و می توانم تمام عالم را در میان بازوانم جای دهم، هیچ چیز در ذهنم غیر ممكن بنظر نمی رسید.

ما فقیر بودیم، اما احساسات مرا به حركت وا می داشت. نیروی جوانی برایم بسیار پر اهمیت بود و قلبم را مالامال آرزوها می كرد، هیچ چیز را سد راه خود نمی دیدم.

در میان همه چیزهائیكه جوانی بهمراه دارد مهمترینشان آرزوهاست. مردمانی كه آرزو و هدف دارند فقر نمی شناسند، زیرا شخص به اندازه هدفهایش ثروتمند است، جوانی دورانی از زندگیست كه حتی اگر شخص هیچ چیز نداشته باشد ولی هدف داشته باشد نیازی به رشك و غبطه خوردن ندارد. تاریخ متعلق به كسانی است كه در زندگی هدف دارند، آرزوها، اهداف، آمال، امیدها، قدرتهایی هستند كه با آنها می توان جهان را متحول ساخت، مردمی كه هدف دارند، جوامعی كه دارای هدف هستند، ملتهائی كه برنامه دارند سرانجام اهدافشان به واقعیت منتهی می شود. كشوری كه برای رسیدن به اهدافش همه مردم را به مشاركت بگیرد قهرمان تاریخ خواهد شد. اطمینان دارم تمام كسانیكه امروزه سرنوشت جهان را شكل می دهند كسانی هستند كه دیروز در دوران جوانی برای زندگیشان هدف داشته اند.

اگر ملتی امروز امید و آرزو را در ذهن جوانان خود تزریق نكند آیا فردا می تواند جهان را هبری كند؟ ایالات متحده آمریكا با تاریخچه ای در حدود دویست سال هم اكنون تاریخ جهان را شكل می دهد، و همچنانكه می دانیم، اینها همه مدیون اهداف بزرگ پیشگامان اولیه و جرات و جسارت آنها بوده است كه چنین رشدی را موجب شده است.

امروز اغلب می بینم و یا می شنوم كه جوانان برای ساختن آینده، دیگر آن اهداف و آمال گذشتگان را ندارند.اگر هم دارند بیشتر روی آنچه قطعی و موجود است بنا نهاد شده است. اگر این سخنان درست باشد هیچ چیز غم انگیزتر از این نخواهد بود، هم برای تك تك افراد و هم برای كل جامعه.

آرزو اشخاص را می سازد و شخصیت او را كنترل می كند. آرزو مانند سكان یك كشتی جهت حركت را مشخص می سازد. سكان یك كشتی نسبت به خود آن ممكن است خیلی كوچك باشد و دیده نشود، اما مسیر حركت یك كشتی عظیم را كنترل می نماید. بنابراین یك زندگی بدون امید و هدف مانند یك كشتی بدون سكان می باشد، همین طور یك فرد بی هدف نیز جهت  خود را از دست خواهد داد و آنقدر در امواج متلاطم زندگی سرگردان می شود تا سرانجام غرق شود.

البته یك فرد با اهداف و آرزوها غلط همانقدر خطرناك است كه شخص بی هدف شخصی كه از اهداف و آرزوهایش از محدوده آسایش و رفاه شخصی فراتر نمی رود بسیار دردناكتر و تاثر انگیز تر از فردی است كه اصلاً هدف آرزوئی ندارد. او از ارزش و اهمیت جوانی آگاهی ندارد. اگر شما هدف دارید كه امیدوارم داشته باشید، با تمام قدرت آن را پرورش بدهید زیرا امید و آرزوی شما تعیین كننده میسر زندگی شماست.

منبع: كتاب سنگ فرش هر خیابان از طلاست ، كیم وو چونگ

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 23:17  توسط مهرداد  | 

كودك ناشنوایی كه شنیدن را آموخت

 

 پسر ناشنوای من به تدریج بزرگ شد، دبیرستان و دانشگاه را بدون آنكه بتواند صدای آموزگارانش را بشنود پشت سر گذاشت. تنها وقتی آنها با صدای بلند و از نزدیك با او حرف می زدند صدایشان را تشخیص می داد.

او به مدرسه مخصوص ناشنوایان نرفت. ما این اجازه را به او ندادیم.مصمم بودیم كه او زندگی طبیعی داشته باشد، با بچه های سالم و طبیعی رفت و آمد كند. ما پای این تصمیم خود ایستادیم هر چند مجبور شدیم كه به این دلیل با مقامات مدرسه بحث های تندی داشته باشیم.

در مدرسه سعی كرد از نوعی سمعك استفاده كند، اما این سمعك به او كمك نكرد.

در آخرین هفته اقامت در كالج اتفاقی افتاد كه تحولی در زندگیش به وجود آورد. او برحسب تصادف به سمعك جدیدی دست یافت كه به صورت آزمایشی برای او فرستاده بودند. او با اكراه آنرا آزمایش كرد. قبلاً هم نظایر آن سمعك را امتحان كرده بود، اما نتیجه ای حاصل نشده بود. سرانجام وسیله ارسالی را برداشت و با خونسردی و بی توجهی آنرا روی سر گذاشت. باطری هایش را وصل كرد و ناگهان عمری انتظار به سر رسید.

 

برای نخستین بار در زندگی می توانست مثل سایرین مطالب را بشنود.

 

با شور و وجد فراوان به سوی تلفن رفت. به مادرش زنگ زد و صدای او را به طور كامل شنید. روز بعد او در شرایطی بود كه می توانست صدای اساتید دانشكده را به خوبی و بی كم و كاست بشنود و این برای نخستین بار بود كه چنین چیزی را تجربه می كرد. برای نخستین بار توانست با دیگران حرف بزند و دیگران مجبور نبودند با او با صدای بلند حرف بزنند. به راستی كه او تولد تازه ای یافته بود.

میل و اشتیاق او ثمر داده بود اما پیروزیش هنوز كامل نشده بود. او هنوز باید راهی قطعی و شمخص می یافت تا معلولیت خود را به سرمایه ای هم ارز آن تبدیل كند.

اعجاز اندیشه

او با علم به اهمیت موفقیتی كه نصیبش شده بود و تحت تاثیر دنیای صدایی كه برای نخستین بار به گوشش می نشست، نامه ای به تولید كننده آن سمعك نوشت و با اشتیاق تمام تجربه خود را با او در میان گذاشت.

نكته ای در نامه او سبب شد كه به نیویورك دعوت شود. در نیویورك تا كارخانه او را اسكورت كردند. در حال گفت گو با رئیس مهندسین، نظریه،فكر، الهام یا هر كلمه ای را كه شما انتخاب كنید به ذهنش رسید. این ذهنیت، معلولیت او را به یك سرمایه تبدیل كرد كه برایش پول و خوشبختی به ارمغان آورد.

 به ذهنش رسید كه می تواند به میلیونها انسان ناشنوا كمك كند. باید ماجرا و تجربه خود را برایشان شرح می داد.

مدت یكماه با اقدامی گسترده درباره نظام بازاریابی سمعك تحلیل و بررسی كرد و راهها و وسایلی یافت تا دنیای جدید خود را با دیگران در میان بگذارد. آنگاه برنامه ای دو ساله تدارك دید. وقتی طرح خود را به شركت ارائه داد بی درنگ به او شغلی دادند تا به این رویای خود جامه عمل بپوشاند. وقتی سركار  رفت مصمم بود كه امید و آسایش فكری را به هزاران ناشنوایی برساند كه بدون كمك او برای همه عمر محكوم به ناشنوایی بودند.

مطمئن هستم اگر من و مادرش ذهن او را آنطور كه می خواستیم پرورش نداده بودیم، بل ایر، برای همه عمر ناشنوا و لال باقی می ماند.

به راستی كه اشتیاق سوزان چه آثار اعجاب انگیزی برجای می گذارد. بل ایر به شنیدن صدای طبیعی علاقه مند بود.حالا به آن رسیده است. شاید او هم در زمره بسیاری از كسانی در می آمد كه كارشان به فروش مداد و كاغذ در كنار خیابان می انجامید.

وقتی كودكی بیش نبود در ذهنش این باور را ایجاد كردم كه معلولیت او برایش دارایی بزرگی خواهد شد كه می تواند روی آن سرمایه گذاری كند. توجه داشته باشید كه باور همراه با اشتیاق سوزان را می توانند همه داشته باشند و از ان به سود خود استفاده كنند.

   منبع: كتاب بینیدشید و ثروتمند شوید

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 22:39  توسط مهرداد  | 

قدرت باور

 

در اینجا مایلم كه شما را با یكی از عجیب ترین انسانهایی كه تا به حال دیده ام آشنا كنم. برای نخستین بار او را چند دقیقه بعد از تولدش دیدم. او از بدو تولد از لاله و بخش بیرونی گوش محروم بود. پزشك می گفت كه او احتمالا عمری را ناشنوا و لال زندگی خواهد كرد. من نظر او را نپذیرفتم. این حق من بود، زیرا من پدر این كودك بودم. من نظر دیگری داشتم اما این را به صدای بلند نگفتم؛ آن را به سكوت در قلبم ایراد كردم.

من از صمیم قلب خود مطمئن بودم كه پسرم می شنود و حرف می زند. لابد می پرسید چگونه؟ مطمئن بودم كه باید راهی وجود داشته باشد و مطمئنم  كه می توانم این راه را بیابم. به یاد حرفهای امرسون كبیر افتدام:"به هرچه بنگرید درسی از ایمان هست. به تنها چیزی كه نیاز داریم اطاعت است. برای هركدام از ما راهی وجود دارد، اگر خوب گوش دهیم كلمات مناسب خود را می شنویم".

كلمات مناسب؟ میل و اشتیاق از هر چیزی مهمتر است. من آرزو كردم كه پسرم ناشنوا و لال نماند. لحظه ای از این اشتیاق غافل نماندم. چه كاری از من ساخته بود؟ باید راهی می یافتم تا ذهن كودك را به روی اشتیاق خود می گشودم. باید صدایم را بدون گوش های بیرونی او به ذهنش می رساندم. باید وقتی فرزندم به قدر كافی بزرگ می شد تا با من همكاری كند ذهنش را از اشتیاقی سوزان پر می كردم، آنچنان سوزان كه طبیعت با با روشهای خود بتواند این اشتیاق را به حقیقتی جسمانی مبدل سازد.

 

 

 

حادثه ای كه یك زندگی را متحول كرد

 

ما یك دستگاه ضبط صوت خریدیم. وقتی فرزندم برای نخستین بار صدای موسیقی را شنید به وجد آمد. در یك مورد نواری را به تكرار گوش داد. در برابر ضبط صوت ایستاد، دندانهایش را به لبه ضبط صوت نگاه داشت. از این كار او سر در نیاوردم سالها گذشت تا فهمیدم استخوانها می توانند صدا را به گونه ای به انسان ها منتقل كنند.

 كمی بعد از آنكه او ضبط صوت را برای خود برداشت در یافتم اگر با لبانم استخوان پشت گوش او را لمس كنم و با او حرف بزنم به راحتی متوجه حرفهایم می شود.

وقتی مشخص شد او می تواند صدای مرا به خوبی بشنود، بی درنگ میل به شنیدن را به او انتقال دادم. به زودی در یافتم فرزندم از اینكه شبها قبل از خواب برایش قصه تعریف كنم لذت می برد. به همین دلیل برای او داستان سرایی می كردم تا به اعتماد به نفس، به تصور و به میل شنیدن وطبیعی بودن او كمك كند.

به خصوص یكی از داستانها را هر بار به شكلی برایش تعریف  می كردم. می خواستم در ذهنش این اندیشه را بكارم كه ناراحتی جسمانی او برایش یك دارایی بزرگ است كه ارزش فراوان دارد. به رغم این حقیقت كه تمام فلسفه ای كه من برسی كرده بودم به درستی نشان می داد كه هر ناراحتی و هر معلولیت به خود امتیازی به همان اندازه به همراه دارد باید اقرار كنم كمترین اطلاعی در این زمینه كه چگونه ناراحتی او می تواند تبدیل به یك دارایی شود نداشتم.

 

 

 

 پیروزی بزرگ با شش سنت

 

اكنون كه این تجربه را بررسی می كنم می بینم كه ایمان پسرم به من نتایج حیرت انگیزی داشت. مطالبی را كه به او گفتم پذیرفت. من به او گفتم كه این امتیاز خود را به شكل اشكال گوناگون نشان خواهد داد.مثلا آموزگاران مدرسه وقتی او را بدون گوش می بینند به او توجه خاصی مبذول می دارند و با او به مهربانی بیش از دیگران برخورد می كنند و این كاری بود كه همیشه كردند. من همچنین به او گفتم وقتی كه به اندازه كافی بزرگ شود و روزنامه بفروشد (برادر بزرگترش قبلا روزنامه می فروخت) در مقایسه با او از امتیاز بزرگی برخوردار خواهد بود زیرا مردم وقتی می بینند كه او به رغم نداشتن گوش باهوش و فعال است به او پول بیشتری پرداخت می كنند.

وقتی حدوداً هفت ساله بود معلوم شد كه شرایط خاص او برایش فوایدی در پی خواهد داشت. ماهها او به التماس می خواست به او اجازه بدهیم روزنامه بفروشد اما مادرش با این كار موافق نبود.

تا اینكه روزی به مراد خود رسید. بعد از ظهر یكی از روزهای كه با خدمتكارمان در منزل بود از پنجره آشپزخانه به حیاط پرید تا برنامه ای را كه در سر داشت اجرا كند.همسایه كفاشی داشتیم، از او 6 سنت قرض گرفت. با این پول روزنامه ای خرید، روزنامه را فروخت و با پول آن مجدداً روزنامه های بیشتری خرید و این كار را تا غروب آن روز ادامه داد. وقتی كارش تمام شد 6 سنت قرض خود را پرداخت، اما 42 سنت در جیب داشت.وقتی كه به منزل برگشتیم، در حالی كه 42 سنت پول را در مشت خود نگه داشته بود در رختخوابش خوابیده بود. آن شب من دانستم تلاش من برای آنكه در ذهن فرزندم امید به موفقیت و پیروزی را بكارم به نتیجه رسیده است در نظر من او كاسبی شجاع و متكی به نفس بود كه به ابتكار خود اقدامی شجاعانه كرده و پیروز شده بود. از كارش راضی بودم. می دانستم او به شرایطی دست یافته كه در تمام مدت عمر از آن به سود خود استفاده خواهد كرد.

ادامه دارد . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 0:10  توسط مهرداد  | 

در یونان باستان ، روزی یکی از آشنایان سقراط بزرگ به دیدارش آمد و گفت : می دانی  درباره دوستت  چه شنیده ام ؟
سقراط جواب داد : یک دقیقه صبر کن ، قبل از اینکه چیزی بگویی می خواهم امتحان کوچکی را بگذرانی که به آن تست فیلتر سه گانه می گویند.آشنا پرسید: فیلتر سه گانه ؟
سقراط ادامه داد: قبل از اینکه با من درباره دوستم صحبت کنی، شاید بد نباشد که چند لحظه صبر کنی و چیزهایی را که می خواهی بگویی فیلتر کنی . به همین خاطر به این امتحان، تست فیلتر سه گانه می گویم. اولین فیلتر، حقیقت است. تو کاملا مطمئنی مطالبی که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟ مرد گفت : نه، درحقیقت من همین الان درباره اش شنیدم و... سقراط گفت : بسیار خوب، پس تو واقعا نمی دانی که حقیقت دارد یا خیر.حالا دومین فیلتر را امتحان می کنیم، دومین فیلتر نیکی است. چیزی که می خواهی راجع به دوست من بگویی، مطلب خوبی است؟
مرد جواب داد: نه، کاملا برعکس ... . سقراط ادامه داد: خُب، پس تو می خواهی به من راجع به او چیز بدی بگویی اما دقیقا از درستی آن مطمئن نیستی. هنوز باید امتحان را ادامه دهی چون هنوز فیلتر سوم باقی مانده: فیلتر فایده. مطلبی که می خواهی راجع به دوستم به من بگویی، فایده ای برای من دارد؟ مرد جواب داد: نه، نه واقعاً. سقراط نتیجه گیری کرد :

اگر چیزی که می خواهی به من بگویی نه حقیقت است نه خوبی دارد و نه فایده ای دارد، پس چرا اصلاً بگویی ؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 8:33  توسط مهرداد  | 

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویولون کرد.

این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه از بهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارها یشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم هایش کاست و چند ثانی های توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود به راه افتاد. یک دقیقه بعد، ویولو نزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد. چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت و با عجله از صحنه دور شد، کسی که بیش از همه به ویولون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویولون زن پرداخت، مادر محکم تر کشید و کودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویولو نزن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط

چندین کودک دیگر نیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدی نشان بلا استثنا برای برد نشان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقیقه ای که ویولو نزن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویولو نزن شد. وقتیکه ویولو نزن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، و نه کسی او را شناخت.

هیچکس نمی دانست که این ویولو نزن همان جاشوا بل یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازند هی یکی از پیچیده ترین فطعات نوشته شده برای ویولون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می باشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاترهای شهر بوستون، برنامه ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش فروش شده بود، و قیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است. نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن پست ترتیب داده شده بود، و بخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و اولویت های مردم بود.

نتیجه :آیا ما در شرایط معمولی و ساعات ن امناسب، قادر به مشاهده و درک زیبایی هستیم؟ لحظ های برای قد ردانی از آن توقف می کنیم؟ آیا نبوغ و شگردها را در یک شرایط غیرمنتظره م یتوانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش م یتواند این باشد، اگر ما لحظه ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویولون است گوش فرا دهیم، چه چیزهای دیگری را داریم از دست می دهیم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 22:28  توسط مهرداد  | 

چقدر خوبه ادم یكی را دوست داشته باشه نه به خاطر اینكه نیازش رو برطرف كنه نه به خاطر اینكه كس دیگری رو نداره نه به خاطر اینكه تنهاست و نه از روی اجبار بلكه به خاطر اینكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره
...............
.میدونی چرا وقتی آدم بزرگ میشه با خودكار می نویسه؟ چون یاد بگیره كه هر اشتباهی پاك نمیشه

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 0:31  توسط مهرداد  | 

کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آینده‌اش بکند . پسر هم مثل تقریباً بقیه همسن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چیزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت .یک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد : یک کتاب مقدس، یک سکه طلا و یک بطرى مشروب

کشیش پیش خود گفت : « من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید . آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر می‌دارداگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست . اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست . امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد . مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت . در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد . کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد . با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آن‌ها را از نظر گذراند

کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد . سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد . . . کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت:

خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سیاستمدار خواهد شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 19:14  توسط مهرداد  | 

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند.  

 

برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید ...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 19:12  توسط مهرداد  | 

یک خانم 45 ساله یک حمله قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود .در اتاق جراحی کم مانده بود مرگ را تجربه کند. او خدا را دید و پرسید آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.در وقت ترخیص خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عمل های زیر را انجام دهد.
کشیدن پوست صورت - تخلیه چربی ها(لیپو ساکشن) - عمل سینه ها و جمع و جور کردن شکم .رنگ کردن موها و سفید کردن دندان ها  !!!!بعد از آخرین عمل او از بیمارستان مرخص شد. 


 موقع گذشتن از خیابان در راه منزل با یک اتومبیل تصادف کرد و کشته شد .هنگامی که او با خدا روبرو شد از او پرسید: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر ماشین بیرون نکشیدید؟
خدا جواب داد :من شما را تشخیص ندادم!!! 

 

نتیجه 1: آن قدر روی شانس های دوباره سرمایه گذاری نکنید ! 

نتیجه 2: آن قدر خودتان را عوض نکنید که خدا هم شما را نشناسد!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 23:28  توسط مهرداد  | 

 

هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند و مادر گفت: "دوستت دارم و آرزوی کافی برای تو می کنم." دختر جواب داد: " مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تو می کنم ."

 

آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر به طرف پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ایستاد. می دانستم که می‌خواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمی‌خواستم که خلوت او را برهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد: "تا حالا با کسی خداحافظی کرده اید که می‌دانید برای آخرین بار است که او را می‌بینید؟ "

جواب دادم: "بله کرده ام. من را ببخشید که فضولی می‌کنم چرا آخرین خداحافظی؟ "

او جواب داد: "من پیر و سالخورده هستم، او در جای خیلی دوری زندگی می‌کند. حقیقت این است که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود . "

وقتی داشتید خداحافظی می‌کردید شنیدم که گفتید " آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. " می‌توانم بپرسم یعنی چه؟ "

او شروع به خندیدن کرد و گفت: "این آرزوی است که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که این را به همه بگویند."

او مکثی کرد و درحالی که سعی می‌کرد جزئیات آن را به خاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت: " وقتی که ما گفتیم " آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. " ما می‌خواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه کافی که البته می‌ماند داشته باشیم. " سپس روی خود را به طرف من کرد و این عبارت ها را که در پائین آمده عنوان کرد :

آرزوی خورشید کافی برای تو می‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است.

آرزوی باران کافی برای تو می‌کنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد .

آرزوی شادی کافی برای تو می‌کنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد .

آرزوی رنج کافی برای تو می‌کنم که کوچکترین خوشی‌ها به بزرگترین ها تبدیل شوند .

آرزوی بدست آوردن کافی برای تو می‌کنم که با هرچه می‌خواهی راضی باشی .

آرزوی از دست دادن کافی برای تو می‌کنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی .

آرزوی سلام‌های کافی برای تو می‌کنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحتری داشته باشی.

بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت .

تنها یک دقیقه طول می‌کشد که دوستی را پیدا کنید.

حداکثر یکساعت طول می‌کشد تا از او قدردانی کنید.

اما یک عمر طول می‌کشد تا او را فراموش کنید.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 10:32  توسط مهرداد  |