تبليغاتX
کافه نادری
اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد
...................

سیاست در برابر صداقت دیگران خیانت است و صداقت در برابر سیاست دیگران حماقت        علی شریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 21:52  توسط مهرداد  | 

http://hitanalyst.files.wordpress.com/2008/12/partian.jpg


می گویند زمانی که سورنا سردار شجاع سپاه امپراتور ایران (( ارد دوم )) از جنگ بر می گشت به پیرزنی برخورد .

پیرزن به او گفت وقتی به جنگ می رفتی به چه دلبسته بودی ؟
گفت به هیچ ! تنها اندیشه ام نجات کشورم بود .
پیرزن گفت و اکنون به چه چیز ؟
سورنا پاسخ داد به ادامه نگاهبانی از ایران زمین .
پیرزن با نگاهی مهربانانه از او پرسید :  آیا کسی هست که بخواهی بخاطرش جان دهی ؟
سورنا گفت : برای شاهنشاه ایران حاضرم هر کاری بکنم .
پیرزن گفت : آنانی را که شکست دادی برای آیندگان خواهند نوشت کسی که جانت را برایش میدهی تو را کشته است و فرزندان سرزمینت از تو به بزرگی یاد می کنند و از او به بدی !
سورنا پاسخ داد : ما فدایی این آب و خاکیم . مهم اینست که همه قلبمان برای ایران می تپد . من سربازی بیش نیستم و رشادت سرباز را به شجاعت فرمانده سپاه می شناسند و آن من نیستم .
پیرزن گفت : وقتی پادشاه نیک ایران زمین از اینجا می گذشت همین سخن را به او گفتم و او گفت پیروزی سپاه در دست سربازان شجاع ایران زمین است نه فرمان من .
اشک در دیدگان سورنا گرد آمد .
بر اسب نشست .
سپاهش به سوی کاخ فرمانروایی ایران روان شد .
ارد دوم ، سورنا و همه میهن پرستان ایران هیچگاه به خود فکر نکردند آنها به سربلندی نام ایران اندیشیدند و در این راه از پای ننشستند .
به سخن ارد بزرگ : میهن پرستی هنر برآزندگان نیست که آرمان آنان است .
یاد و نام همه آنان گرامی باد .

 

یاسمین آتشی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 21:33  توسط مهرداد  | 

دختر سرش را پایین انداخته بود و همین طور که با خودش حرف می زد راه می رفت
_ دوستام همه با یکی اند. همه یکی دارند. آخه چرا من ندارم؟ مگه من چیم از اونا کمتره؟
دختر همین طور که داشت شخصیتش رو در مقابل دوستانش بالا می برد چشمش به یه نفر که از جلو می آمد افتاد
_ هی آقا... آره شما، می خوای با من باشی؟
__ ها... با منید؟
- آقا تو رو خدا بیا با من باش. دوستام همه با کسی اند و من تنهام
__ مطمئنید که سالمید؟ این دیگه چه حرفیه؟!
_ سالمم به خدا. هر یک از دوستام واسه خودشون یکی پیدا کردن و فقط من تنهام
__ آها... که این طور. باید فکر کنم
_ باشه آقا... بدونید که من شما رو خیلی دوست دارم آقا
__ اهوم... باشه قبوله
_وای باورم نمیشه. یعنی من الان با کسی ام. حالا عشق من کجا بریم با هم؟
__ الان که من جایی کار دارم و شب میرم خونه. ساعت 10 شب بیا به این آدرس
_ باشه آقا... من حتی حاضرم جونم رو هم برای عشقم می دم
__ خب... من دیگه باید برم.
_ باشه... خداحافظ عزیزم
و دختر در حالی به رفتن و دور شدن عشق تازه از راه رسیده اش نگاه می کرد در دلش برای خودش نوشابه باز می کرد به خاطر این همه زرنگی.
او حالا مثل دوستاش با یکی بود

پ.ن 1: و فرزند آدم، همانا عشق را قرار دادیم در میان شما و بهره نمی برید از آن مگر دارای عقل باشید. باشد که عاشق عاقل باشید وگرنه...
پ.ن 2: و اینچنین دختر در ساعت 10 شب خودش و مادر عشق را به فنا داد
پ.ن 3: لوس و بی مزه خودتی. این وبلاگ منه و هر چی دوست دارم توش میزارم. خودخواه هم خودتی
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 22:49  توسط مهرداد  | 

اوّلین بار که همدیگر را دیدیم، من غرورم را پیش کسی جا گذاشته بودم و او قلبش را به کسی سپرده بود.
دوّمین بار که همدیگر را دیدیم، من آبرویم را پیش او به امانت گذاشتم و او نجابتش را به من هدیه کرد.
پ.ن: چه چیز برای دیدار بعد باقی مانده، جز حسرت عشقی که تکه‏تکه بخشیده می‏شود.

..............
اگر عاشقش شدی باید بعضی از نقص‏هایش را بپذیری، باید بعضی از عیب‏هایش را ببخشی و باید بعضی از کارهایش را نادیده بگیری امّا چیزهایی هست که نه می‏توان پذیرفتشان، نه می‏توان بخشیدشان و نه می‏شود ندیدشان.
اینجاست که عشق هم به بن‏بست می‏رسد و می‏فهمد که همه چیز دست او نیست...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 21:27  توسط مهرداد  | 


روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...

  یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!

 یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!  

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

 یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!

 یک تقویت کننده  فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!

 یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

 سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!


برگرفته از وبلاگ: http://rahimipanah.blogfa.com
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 22:3  توسط مهرداد  | 


 

وقتی در كره به مدرسه می رفتم خیلی فقیرانه زندگی می كردم، ولی تنها من اینطور نبودم، در آن اوقات تقریباً همه فقیر بودند. سی سال پیش درآمد سرانه مردم كره حدوداً 50 دلار در سال بود. اما حالا به مرز پنج هزار دلار می رسد. بنابراین شما می تواندی شرایط زندگی ما را در آن روزها حدس بزنید.

ما در محله «چانگ چانگ دونگ» در شهر سئول زندگی می كردیم، و مجبور بودم در حدود 2 ساعت تقریبا 10 كیلومتر راه را از منزل تا دانشگاه «یان سی» طی كنم، حتی یك پشیز در جیب نداشتم، اما امید هائی را در سر می پروراندم، هنوز نمی توانم افكاری را كه وقتی شبها دیرگاهان از كتابخانه خارج می شدم و یا هنگام پیمودن راه طولانی نگاهم به آسمان دوخته می شد و این افكار بر سرم سنگینی می كرد فراموش كنم. در آن موقع به نظرم می رسید كه دنیا از آن من است، و می توانم تمام عالم را در میان بازوانم جای دهم، هیچ چیز در ذهنم غیر ممكن بنظر نمی رسید.

ما فقیر بودیم، اما احساسات مرا به حركت وا می داشت. نیروی جوانی برایم بسیار پر اهمیت بود و قلبم را مالامال آرزوها می كرد، هیچ چیز را سد راه خود نمی دیدم.

در میان همه چیزهائیكه جوانی بهمراه دارد مهمترینشان آرزوهاست. مردمانی كه آرزو و هدف دارند فقر نمی شناسند، زیرا شخص به اندازه هدفهایش ثروتمند است، جوانی دورانی از زندگیست كه حتی اگر شخص هیچ چیز نداشته باشد ولی هدف داشته باشد نیازی به رشك و غبطه خوردن ندارد. تاریخ متعلق به كسانی است كه در زندگی هدف دارند، آرزوها، اهداف، آمال، امیدها، قدرتهایی هستند كه با آنها می توان جهان را متحول ساخت، مردمی كه هدف دارند، جوامعی كه دارای هدف هستند، ملتهائی كه برنامه دارند سرانجام اهدافشان به واقعیت منتهی می شود. كشوری كه برای رسیدن به اهدافش همه مردم را به مشاركت بگیرد قهرمان تاریخ خواهد شد. اطمینان دارم تمام كسانیكه امروزه سرنوشت جهان را شكل می دهند كسانی هستند كه دیروز در دوران جوانی برای زندگیشان هدف داشته اند.

اگر ملتی امروز امید و آرزو را در ذهن جوانان خود تزریق نكند آیا فردا می تواند جهان را هبری كند؟ ایالات متحده آمریكا با تاریخچه ای در حدود دویست سال هم اكنون تاریخ جهان را شكل می دهد، و همچنانكه می دانیم، اینها همه مدیون اهداف بزرگ پیشگامان اولیه و جرات و جسارت آنها بوده است كه چنین رشدی را موجب شده است.

امروز اغلب می بینم و یا می شنوم كه جوانان برای ساختن آینده، دیگر آن اهداف و آمال گذشتگان را ندارند.اگر هم دارند بیشتر روی آنچه قطعی و موجود است بنا نهاد شده است. اگر این سخنان درست باشد هیچ چیز غم انگیزتر از این نخواهد بود، هم برای تك تك افراد و هم برای كل جامعه.

آرزو اشخاص را می سازد و شخصیت او را كنترل می كند. آرزو مانند سكان یك كشتی جهت حركت را مشخص می سازد. سكان یك كشتی نسبت به خود آن ممكن است خیلی كوچك باشد و دیده نشود، اما مسیر حركت یك كشتی عظیم را كنترل می نماید. بنابراین یك زندگی بدون امید و هدف مانند یك كشتی بدون سكان می باشد، همین طور یك فرد بی هدف نیز جهت  خود را از دست خواهد داد و آنقدر در امواج متلاطم زندگی سرگردان می شود تا سرانجام غرق شود.

البته یك فرد با اهداف و آرزوها غلط همانقدر خطرناك است كه شخص بی هدف شخصی كه از اهداف و آرزوهایش از محدوده آسایش و رفاه شخصی فراتر نمی رود بسیار دردناكتر و تاثر انگیز تر از فردی است كه اصلاً هدف آرزوئی ندارد. او از ارزش و اهمیت جوانی آگاهی ندارد. اگر شما هدف دارید كه امیدوارم داشته باشید، با تمام قدرت آن را پرورش بدهید زیرا امید و آرزوی شما تعیین كننده میسر زندگی شماست.

منبع: كتاب سنگ فرش هر خیابان از طلاست ، كیم وو چونگ

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 23:17  توسط مهرداد  | 

كودك ناشنوایی كه شنیدن را آموخت

 

 پسر ناشنوای من به تدریج بزرگ شد، دبیرستان و دانشگاه را بدون آنكه بتواند صدای آموزگارانش را بشنود پشت سر گذاشت. تنها وقتی آنها با صدای بلند و از نزدیك با او حرف می زدند صدایشان را تشخیص می داد.

او به مدرسه مخصوص ناشنوایان نرفت. ما این اجازه را به او ندادیم.مصمم بودیم كه او زندگی طبیعی داشته باشد، با بچه های سالم و طبیعی رفت و آمد كند. ما پای این تصمیم خود ایستادیم هر چند مجبور شدیم كه به این دلیل با مقامات مدرسه بحث های تندی داشته باشیم.

در مدرسه سعی كرد از نوعی سمعك استفاده كند، اما این سمعك به او كمك نكرد.

در آخرین هفته اقامت در كالج اتفاقی افتاد كه تحولی در زندگیش به وجود آورد. او برحسب تصادف به سمعك جدیدی دست یافت كه به صورت آزمایشی برای او فرستاده بودند. او با اكراه آنرا آزمایش كرد. قبلاً هم نظایر آن سمعك را امتحان كرده بود، اما نتیجه ای حاصل نشده بود. سرانجام وسیله ارسالی را برداشت و با خونسردی و بی توجهی آنرا روی سر گذاشت. باطری هایش را وصل كرد و ناگهان عمری انتظار به سر رسید.

 

برای نخستین بار در زندگی می توانست مثل سایرین مطالب را بشنود.

 

با شور و وجد فراوان به سوی تلفن رفت. به مادرش زنگ زد و صدای او را به طور كامل شنید. روز بعد او در شرایطی بود كه می توانست صدای اساتید دانشكده را به خوبی و بی كم و كاست بشنود و این برای نخستین بار بود كه چنین چیزی را تجربه می كرد. برای نخستین بار توانست با دیگران حرف بزند و دیگران مجبور نبودند با او با صدای بلند حرف بزنند. به راستی كه او تولد تازه ای یافته بود.

میل و اشتیاق او ثمر داده بود اما پیروزیش هنوز كامل نشده بود. او هنوز باید راهی قطعی و شمخص می یافت تا معلولیت خود را به سرمایه ای هم ارز آن تبدیل كند.

اعجاز اندیشه

او با علم به اهمیت موفقیتی كه نصیبش شده بود و تحت تاثیر دنیای صدایی كه برای نخستین بار به گوشش می نشست، نامه ای به تولید كننده آن سمعك نوشت و با اشتیاق تمام تجربه خود را با او در میان گذاشت.

نكته ای در نامه او سبب شد كه به نیویورك دعوت شود. در نیویورك تا كارخانه او را اسكورت كردند. در حال گفت گو با رئیس مهندسین، نظریه،فكر، الهام یا هر كلمه ای را كه شما انتخاب كنید به ذهنش رسید. این ذهنیت، معلولیت او را به یك سرمایه تبدیل كرد كه برایش پول و خوشبختی به ارمغان آورد.

 به ذهنش رسید كه می تواند به میلیونها انسان ناشنوا كمك كند. باید ماجرا و تجربه خود را برایشان شرح می داد.

مدت یكماه با اقدامی گسترده درباره نظام بازاریابی سمعك تحلیل و بررسی كرد و راهها و وسایلی یافت تا دنیای جدید خود را با دیگران در میان بگذارد. آنگاه برنامه ای دو ساله تدارك دید. وقتی طرح خود را به شركت ارائه داد بی درنگ به او شغلی دادند تا به این رویای خود جامه عمل بپوشاند. وقتی سركار  رفت مصمم بود كه امید و آسایش فكری را به هزاران ناشنوایی برساند كه بدون كمك او برای همه عمر محكوم به ناشنوایی بودند.

مطمئن هستم اگر من و مادرش ذهن او را آنطور كه می خواستیم پرورش نداده بودیم، بل ایر، برای همه عمر ناشنوا و لال باقی می ماند.

به راستی كه اشتیاق سوزان چه آثار اعجاب انگیزی برجای می گذارد. بل ایر به شنیدن صدای طبیعی علاقه مند بود.حالا به آن رسیده است. شاید او هم در زمره بسیاری از كسانی در می آمد كه كارشان به فروش مداد و كاغذ در كنار خیابان می انجامید.

وقتی كودكی بیش نبود در ذهنش این باور را ایجاد كردم كه معلولیت او برایش دارایی بزرگی خواهد شد كه می تواند روی آن سرمایه گذاری كند. توجه داشته باشید كه باور همراه با اشتیاق سوزان را می توانند همه داشته باشند و از ان به سود خود استفاده كنند.

   منبع: كتاب بینیدشید و ثروتمند شوید

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 22:39  توسط مهرداد  | 

قدرت باور

 

در اینجا مایلم كه شما را با یكی از عجیب ترین انسانهایی كه تا به حال دیده ام آشنا كنم. برای نخستین بار او را چند دقیقه بعد از تولدش دیدم. او از بدو تولد از لاله و بخش بیرونی گوش محروم بود. پزشك می گفت كه او احتمالا عمری را ناشنوا و لال زندگی خواهد كرد. من نظر او را نپذیرفتم. این حق من بود، زیرا من پدر این كودك بودم. من نظر دیگری داشتم اما این را به صدای بلند نگفتم؛ آن را به سكوت در قلبم ایراد كردم.

من از صمیم قلب خود مطمئن بودم كه پسرم می شنود و حرف می زند. لابد می پرسید چگونه؟ مطمئن بودم كه باید راهی وجود داشته باشد و مطمئنم  كه می توانم این راه را بیابم. به یاد حرفهای امرسون كبیر افتدام:"به هرچه بنگرید درسی از ایمان هست. به تنها چیزی كه نیاز داریم اطاعت است. برای هركدام از ما راهی وجود دارد، اگر خوب گوش دهیم كلمات مناسب خود را می شنویم".

كلمات مناسب؟ میل و اشتیاق از هر چیزی مهمتر است. من آرزو كردم كه پسرم ناشنوا و لال نماند. لحظه ای از این اشتیاق غافل نماندم. چه كاری از من ساخته بود؟ باید راهی می یافتم تا ذهن كودك را به روی اشتیاق خود می گشودم. باید صدایم را بدون گوش های بیرونی او به ذهنش می رساندم. باید وقتی فرزندم به قدر كافی بزرگ می شد تا با من همكاری كند ذهنش را از اشتیاقی سوزان پر می كردم، آنچنان سوزان كه طبیعت با با روشهای خود بتواند این اشتیاق را به حقیقتی جسمانی مبدل سازد.

 

 

 

حادثه ای كه یك زندگی را متحول كرد

 

ما یك دستگاه ضبط صوت خریدیم. وقتی فرزندم برای نخستین بار صدای موسیقی را شنید به وجد آمد. در یك مورد نواری را به تكرار گوش داد. در برابر ضبط صوت ایستاد، دندانهایش را به لبه ضبط صوت نگاه داشت. از این كار او سر در نیاوردم سالها گذشت تا فهمیدم استخوانها می توانند صدا را به گونه ای به انسان ها منتقل كنند.

 كمی بعد از آنكه او ضبط صوت را برای خود برداشت در یافتم اگر با لبانم استخوان پشت گوش او را لمس كنم و با او حرف بزنم به راحتی متوجه حرفهایم می شود.

وقتی مشخص شد او می تواند صدای مرا به خوبی بشنود، بی درنگ میل به شنیدن را به او انتقال دادم. به زودی در یافتم فرزندم از اینكه شبها قبل از خواب برایش قصه تعریف كنم لذت می برد. به همین دلیل برای او داستان سرایی می كردم تا به اعتماد به نفس، به تصور و به میل شنیدن وطبیعی بودن او كمك كند.

به خصوص یكی از داستانها را هر بار به شكلی برایش تعریف  می كردم. می خواستم در ذهنش این اندیشه را بكارم كه ناراحتی جسمانی او برایش یك دارایی بزرگ است كه ارزش فراوان دارد. به رغم این حقیقت كه تمام فلسفه ای كه من برسی كرده بودم به درستی نشان می داد كه هر ناراحتی و هر معلولیت به خود امتیازی به همان اندازه به همراه دارد باید اقرار كنم كمترین اطلاعی در این زمینه كه چگونه ناراحتی او می تواند تبدیل به یك دارایی شود نداشتم.

 

 

 

 پیروزی بزرگ با شش سنت

 

اكنون كه این تجربه را بررسی می كنم می بینم كه ایمان پسرم به من نتایج حیرت انگیزی داشت. مطالبی را كه به او گفتم پذیرفت. من به او گفتم كه این امتیاز خود را به شكل اشكال گوناگون نشان خواهد داد.مثلا آموزگاران مدرسه وقتی او را بدون گوش می بینند به او توجه خاصی مبذول می دارند و با او به مهربانی بیش از دیگران برخورد می كنند و این كاری بود كه همیشه كردند. من همچنین به او گفتم وقتی كه به اندازه كافی بزرگ شود و روزنامه بفروشد (برادر بزرگترش قبلا روزنامه می فروخت) در مقایسه با او از امتیاز بزرگی برخوردار خواهد بود زیرا مردم وقتی می بینند كه او به رغم نداشتن گوش باهوش و فعال است به او پول بیشتری پرداخت می كنند.

وقتی حدوداً هفت ساله بود معلوم شد كه شرایط خاص او برایش فوایدی در پی خواهد داشت. ماهها او به التماس می خواست به او اجازه بدهیم روزنامه بفروشد اما مادرش با این كار موافق نبود.

تا اینكه روزی به مراد خود رسید. بعد از ظهر یكی از روزهای كه با خدمتكارمان در منزل بود از پنجره آشپزخانه به حیاط پرید تا برنامه ای را كه در سر داشت اجرا كند.همسایه كفاشی داشتیم، از او 6 سنت قرض گرفت. با این پول روزنامه ای خرید، روزنامه را فروخت و با پول آن مجدداً روزنامه های بیشتری خرید و این كار را تا غروب آن روز ادامه داد. وقتی كارش تمام شد 6 سنت قرض خود را پرداخت، اما 42 سنت در جیب داشت.وقتی كه به منزل برگشتیم، در حالی كه 42 سنت پول را در مشت خود نگه داشته بود در رختخوابش خوابیده بود. آن شب من دانستم تلاش من برای آنكه در ذهن فرزندم امید به موفقیت و پیروزی را بكارم به نتیجه رسیده است در نظر من او كاسبی شجاع و متكی به نفس بود كه به ابتكار خود اقدامی شجاعانه كرده و پیروز شده بود. از كارش راضی بودم. می دانستم او به شرایطی دست یافته كه در تمام مدت عمر از آن به سود خود استفاده خواهد كرد.

ادامه دارد . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 0:10  توسط مهرداد  | 

در یونان باستان ، روزی یکی از آشنایان سقراط بزرگ به دیدارش آمد و گفت : می دانی  درباره دوستت  چه شنیده ام ؟
سقراط جواب داد : یک دقیقه صبر کن ، قبل از اینکه چیزی بگویی می خواهم امتحان کوچکی را بگذرانی که به آن تست فیلتر سه گانه می گویند.آشنا پرسید: فیلتر سه گانه ؟
سقراط ادامه داد: قبل از اینکه با من درباره دوستم صحبت کنی، شاید بد نباشد که چند لحظه صبر کنی و چیزهایی را که می خواهی بگویی فیلتر کنی . به همین خاطر به این امتحان، تست فیلتر سه گانه می گویم. اولین فیلتر، حقیقت است. تو کاملا مطمئنی مطالبی که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟ مرد گفت : نه، درحقیقت من همین الان درباره اش شنیدم و... سقراط گفت : بسیار خوب، پس تو واقعا نمی دانی که حقیقت دارد یا خیر.حالا دومین فیلتر را امتحان می کنیم، دومین فیلتر نیکی است. چیزی که می خواهی راجع به دوست من بگویی، مطلب خوبی است؟
مرد جواب داد: نه، کاملا برعکس ... . سقراط ادامه داد: خُب، پس تو می خواهی به من راجع به او چیز بدی بگویی اما دقیقا از درستی آن مطمئن نیستی. هنوز باید امتحان را ادامه دهی چون هنوز فیلتر سوم باقی مانده: فیلتر فایده. مطلبی که می خواهی راجع به دوستم به من بگویی، فایده ای برای من دارد؟ مرد جواب داد: نه، نه واقعاً. سقراط نتیجه گیری کرد :

اگر چیزی که می خواهی به من بگویی نه حقیقت است نه خوبی دارد و نه فایده ای دارد، پس چرا اصلاً بگویی ؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 8:33  توسط مهرداد  | 

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویولون کرد.

این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه از بهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارها یشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم هایش کاست و چند ثانی های توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود به راه افتاد. یک دقیقه بعد، ویولو نزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد. چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت و با عجله از صحنه دور شد، کسی که بیش از همه به ویولون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویولون زن پرداخت، مادر محکم تر کشید و کودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویولو نزن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط

چندین کودک دیگر نیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدی نشان بلا استثنا برای برد نشان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقیقه ای که ویولو نزن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویولو نزن شد. وقتیکه ویولو نزن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، و نه کسی او را شناخت.

هیچکس نمی دانست که این ویولو نزن همان جاشوا بل یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازند هی یکی از پیچیده ترین فطعات نوشته شده برای ویولون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می باشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاترهای شهر بوستون، برنامه ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش فروش شده بود، و قیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است. نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن پست ترتیب داده شده بود، و بخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و اولویت های مردم بود.

نتیجه :آیا ما در شرایط معمولی و ساعات ن امناسب، قادر به مشاهده و درک زیبایی هستیم؟ لحظ های برای قد ردانی از آن توقف می کنیم؟ آیا نبوغ و شگردها را در یک شرایط غیرمنتظره م یتوانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش م یتواند این باشد، اگر ما لحظه ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویولون است گوش فرا دهیم، چه چیزهای دیگری را داریم از دست می دهیم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 22:28  توسط مهرداد  |